جدیدترین مطالب

اشعار آئینی

ای که غایب ز دیده ها هستی

ای که غایب ز دیده ها هستی آخرین حجت خدا هستی نور چشمان مصطفی هستی صاحب اختیار ما هستی دستهامان به سوی دامانت جان انس و ملک به قربانت دیده ها وانگشته بر رویت قدمی هم نرفته تا کویت طاق محراب عشق ابرویت خوش بر آنکس که حس کند بویت ... ادامه مطلب »

اشعار شام غریبان امام حسین ع ۱

دشت شراره بیش از ستاره زخم و فلک در نظاره بود دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود لازم نبود آتش سوزان به خیمه‌ها دشتی ز سوز سینة زینب شراره بود می‌خواست تا ببوسد و بر گیردش ز خاک قرآن او ورق ورق و پاره پاره بود یک خیمه نیم ... ادامه مطلب »

اشعار قتلگاه سیدالشهداء ع ۱

در لا به لای پاره‌های حنجر تو مبهوت مانده چشمهای خواهر تو سنگ و سنان و نیزه مقتل را گرفته یا لخته‌های خون زخم پیکر تو؟ این گرگها با جسم پاک تو چه کردند! چندی گذشته از وداع آخر تو این ساربان سنگ دل در بین گودال دنبال انگشت است ... ادامه مطلب »

اشعار روز عاشورا ۱

سرشک ریز! تن‌های یاوران؛ همه در خاک و خون، طپان سرهای همرهان؛ همه بر نیزه، خون چکان خونابة گلوی وی از چوب نی، چکید یا خون گریست با همه آهن دلی، سنان دل‌ها؛ به داغ و ماتم و تشویش، همرکاب سرها؛ به تاب و حسرت و تیمار، همعنان تن‌ها، قتیل ... ادامه مطلب »

اشعار شب عاشورا ۱

داری عقیله- خواهر من- گریه می‌کنی؟ آئینه برابر من گریه می‌کنی از لا به لای خیمه، دلم تا مدینه رفت خیلی شبیه مادر من گریه می‌کنی دلشوره می‌چکد ز نگاه سه ساله‌ام وقتی کنار دختر من گریه می‌کنی من از برای معجر تو گریه می‌کنم تو از برای حنجر من ... ادامه مطلب »

اشعار حضرت عباس ع ۱

خونم، حنا به هر سر زلفم کشیده است ای مو سپید لحظه سرخم رسیده است روی تو با هزار چشم دیدنی‌تر است شکرش، هزار دیده مرا آفریده است شرمندگی، مرا به زمین زد در علقمه سنگینی غمت نفسم را بریده است دیگر نشان ز ابروی پیوسته‌ام مگیر ضرب عمود تا ... ادامه مطلب »

اشعار حضرت علی اکبر ع ۱

مُردم ز بسکه بر بدنت بوسه می‌زنم بر کام خشک خنده زنت بوسه می‌زنم بر زلف خون پُرشکنت شانه می‌کشم بر زخمهای دل شکنت بوسه می‌زنم بوی تو می‌دهند دَم دشنه‌ها ببین بر نیزه‌های زخم زنت بوسه می‌زنم شاید لبی گشوده و بابا بخوانیم قامت خمیده بر دهنت بوسه می‌زنم ... ادامه مطلب »

اشعار حضرت علی اصغر ع ۱

تو ای گل سرخ و سپید بهشت به دست کوچکت کلید بهشت ای به علیّ و فاطمه، نور عین جان حسن، میوة قلب حسین برده رخ تو، آب از روی گل بوی گل و روی گل و خوی گل ابروی تو، قبلة اهل یقین گیسوی تو رشتة حبل متین مصحف ... ادامه مطلب »

اشعار قاسم بن الحسن ع ۱

گفتی که سرنوشت همین از قدیم بود گفتی مرا نصیب، بلای عظیم بود دست رکاب بر سر پایم نمی‌رسید آن اسب هم مخالف جنگ یتیم بود! وقتی که روی دامن تو سر گذاشتم دیدم تو را چقدر نگاهت رحیم بود حتی حضور زود تو هم فایده نداشت آن لحظه آمدی ... ادامه مطلب »

اشعار عبدالله بن الحسن ع ۱

گودال، عطر یاس خدا را گرفته بود آری حسین، روضه زهرا گرفته بود تنها حسین بود و یتیم برادرش طفلی که راه وصل به بابا گرفته بود یک موج بحر خون ز ساحل گریخته کاندم کناره در دل دریا گرفته بود لب تشنه کشته طفل یتیم بریده دست بر سینه ... ادامه مطلب »