اشعار شام غریبان امام حسین ع ۱

دشت شراره

بیش از ستاره زخم و فلک در نظاره بود

دامان آسمان ز غمش پر ستاره بود

لازم نبود آتش سوزان به خیمه‌ها

دشتی ز سوز سینه زینب شراره بود

می‌خواست تا ببوسد و بر گیردش ز خاک

قرآن او ورق ورق و پاره پاره بود

یک خیمه نیم سوخته، شد جای صد اسیر

چیزی که ره نداشت در آن خیمه، چاره بود

در زیر پای اسب، دو کودک ز دست رفت

چون کودکان پیاده و دشمن سواره بود

آزاد گشت آب، ولیکن هزار حیف

شد شیردار مادر و، بی شیرخواره بود

چشمی بر آنچه رفت به غارت، نداشت کس

اما دل رباب، پی گاهواره بود

یک طفل با فرات، کمی حرف زد، ولیک

نشنید کس، که حرف زدن با اشاره بود

یک رخ نمانده بود که لطمه نخورده بود

در پشت ابر، چهره هر ماهپاره بود

از دست‌ها مپرس که با گوش‌ها چه کرد

از مُشت‌ها بپرس که با گوشواره بود!

«علی انسانی»

غم می‌دمد در حنجری آتش گرفته

اینجا صدای خواهری، آتش گرفته

اینجا کبوتر بچه‌ها را یک کبوتر

پیچیده در بال و پری آتش گرفته

فریاد عصمت، شعله می‌گیرد دمادم

از تار و پود معجری آتش گرفته

بشتاب زینب در میان شعله‌ها باز

دامان طفل دیگری آتش گرفته

آنسوی فریاد عطش صد حنجره درد

در لای لای مادری آتش گرفته

از داغ این آلاله‌های غرقه در خون

هر گوشه، چشمان تری آتش گرفته

قرآن تلاوت می‌کند فرزند قرآن

از روی نیزه با سری آتش گرفته

پیش نگاه خسته پروانه، شمعی

افتاده بر خاکستری آتش گرفته

بی‌شک تمام این وقایع ریشه دارد

در اتفّاقات دری آتش گرفته …

«سیّد محمّد بابامیری (استان قم)»

خورشید از داغ سرت می‌سوزد اینجا

همراه آه خواهرت می‌سوزد اینجا

افتاده‌ای بر خاک صحرا غرقه در خون

صد خیمه در دور و برت می‌سوزد اینجا

عیسای بی سر! پر بکش تا آسمانها

در شعله‌ها بال و پرت می‌سوزد اینجا

شیطان پرستش می‌کنند این قوم، حتی

با مرگشان خاکسترت می‌سوزد اینجا

قدری شباهت دارد اینجا با مدینه

گوش سه ساله دخترت می‌سوزد اینجا

دلهای اهل خیمه‌ها در حلقه اشک

در حسرت انگشترت می‌سوزد اینجا

دارد تن سرخ شفق هم لحظه لحظه

با ناله‌های مادرت می‌سوزد اینجا …

«سیّد محمّد بابا میری»

ای قیامت قامتانِ نقش خاک

ای بدن‌های شریف چاک چاک

عرشیان، بر فرشِ هامون خفته‌اند

اختران در قلزم خون خفته‌اند

محشر آمد، خواب شیرین تا به چند

آفتاب است از زمین؛ یک نِی، بلند!

دیده بگشائید ای یاران ز خواب

خون بشوئید از جمال آفتاب

در حریم وحی، دشمن تاخته

دخت زهرا،  رنگ خود را باخته

دیو و دد، اینگونه ظالم نیستند

وای بر من، این جماعت کیستند؟

لطمه بر روی غزالان می زنند

کعب نی، بر نونهالان می‌زنند

شعله‌ها از چار سو افروختند

یا محمّد، خیمه‌ها را سوختند

خیمه‌ها تا از ستم آتش گرفت

دامن اطفال هم آتش گرفت

لاله‌ها، سر بر بیابان می‌نهند

تشنه زیر خارها جان می‌دهند

اهلبیت وحی، با فریاد و آه

برده بر دامان یکدیگر پناه

زیر کعب نی به لب، ذکر همه

یا محمّد، یا علی، یا فاطمه

دسته دسته نونهالان را زدند

در دل آتش، غزالان را زدند

اشک چشم کودکی معصوم ریخت

خون ز گوش دختری مظلوم ریخت

طوطیان گلشن دین، بارها

تشنه جان دادند زیر خارها

گر چه بودی العطش، فریادشان

رفت دیگر حرف آب از یادشان

«غلامرضا سازگار»

خیمه‌ها؛ سوخته، اطفال همه در بدرند

با خبر از غم خود، بی‌خبر از یکدیگرند

صیدهای حرم افتاده به دام صیاد

گویی از مرغ گرفتار، گرفتارترند

دو کبوتر بچه در زیر یکی بوته خار

دست بر گردن هم، اشک فشان بر پدرند

شهدا، خفته به دامان بیابان خاموش

اُسرا با شرر ناله، چراغ سحرند

آه آه از جگر تشنه سقّای حرم

که به یاد لب او تشنه لبان خون جگرند

آب؛ آزاد شده، تشنه لبان را گویید

بلکه یک جرعه برای علی اصغر ببرند

یوسف فاطمه را تن به زمین سر به سنان

آه از مردم کوفه که چه بیدادگرند

مصطفی و علی و حضرت زهرا و حسن

گاه بر گِرد بدن، گاه در اطراف سرند

اسرا جمله عزادار حسینند امشب

صبح فردا همه با قاتل او همسفرند …

«غلامرضا سازگار»

خانه خولی:

در خانه خولی، زهرا نوا دارد

بهر حسین خود، بی بی عزا دارد

با سوز دل می‌گفت، ای نور چشمانم

از چه در این مطبخ، رأس تو جا دارد

مادر نمی‌دانم گردون دون تا چند

بر خاندان ما جور و جفا دارد

این سر که می‌باشد بر روی خاکستر

جسمی به خون غلطان در کربلا دارد

امشب اگر باشد در مطبخ خولی

روزی مکان اندر تشت طلا دارد

آفتاب محشر کبری، گذشت

روز عالم سوز عاشورا، گذشت

مرغ شب، بر آسمان پرواز کرد

بال نیلی فام خود را باز کرد

شامگاهی شد عیان، بی صبحدم

شام ماتم، شام غربت، شام غم

شام خون، شام سیه، شام عزا

درد خیز و سینه سوز و غم‌فزا

پیرمردی، عضو عضوش چاک چاک

شیرخواری، خفته در دامان خاک

صورتش؛ قرآن، تنش آیات نور

پیکرش پامال از سُمّ ستور

در کنار نعش آن قرص قمر

غرقه در خون خفته خورشیدی دگر

قرص خورشیدی که چون گل پرپر است

ابن عمّ او علیّ اکبر است

بر زمین، خفتند چون شمس و قمر

دو پسر عمّو کنار یکدیگر

جسمشان در سینه صحراستی

رأسشان در دامن زهراستی

دو بدن، تنهای تنها مانده‌اند

دور از آن خونین بدنها مانده‌اند

این دو مظلومند عبّاس و حسین

مصطفی و مرتضی را نور عین

در کنار قتلگاه و علقمه

هر دو را گردیده زائر، فاطمه

سر دهد بر گِرد آن خونین بدن

ناله عبّاس من، عبّاس من

آه، یاران محشر کبری رسید

در کنار قتلگه، زهرا رسید

کربلا می‌سوزد از تاب و تبش

وا حسینا وا حسینا بر لبش

آفتابا، جلوه از گودال کن

یا حسین از مادر استقبال کن

آنچه خواهی با تن بی سر بگو

از رگ ببریده، یک مادر بگو

مادر و جدّ و پدر، مهمان توست

شمعِ مهمانی، تن عریان توست

یک دَم از جا خیز ای صد پاره تن

روضه قاسم بخوان بهر حسن

زینب امشب پاسداری می‌کند

در زمین، اختر شماری می‌کند

اخترانش خفته زیر خارها

گشته صحرای بلا را بارها

«غلامرضا سازگار»

در سجود آمده بود!

غروب بود و افق، حرفهای گلگون داشت

ز تیر فاجعه؛ زینب، دلی پر از خون داشت

غروب بود و غریبانه خیمه‌ها می‌سوخت

کرانه چشم بِدان حُزن بی‌کران، می‌دوخت

نسیم، گیسوی خون را دَمی تکان می‌داد

به این بهانه گل زخم را نشان می‌داد

دل شکسته زینب، شکسته‌تر می‌گشت

چو چشم طفل به سودای آب، تر می‌گشت

فتاده بود ز اوج فلک ستاره عشق

شکسته بود به یک گوشه گاهواره عشق

ستاده اسب و، شُکوه سوار را کم داشت

افق به سوگ شقایق لباس ماتم داشت

در آن غروب که آیات عشق، شد تفسیر

در آن دیار که رویای اشک، شد تعبیر

حماسه بود که از بطن خاک و خون می‌رُست

سرشک بود که زخم ستاره را می‌شست

به روی دست و سر و پای، باره می‌راندند

هزار، باره به نعش ستاره می‌راندند

نبود دست که گیرد ستاره در آغوش

میان تیر، تن پاره پاره در آغوش

نبود دست که بیرون ز زخم آرد تیر

به خیمه آب رساند، اگر گذارد تیر

سوار آب چو پرواز را تجسّم کرد

چه صادقانه بدان زخمها تبسّم کرد

ز خون لاله تمام کرانه رنگین بود

خمیده بود افق، بس که داغ سنگین بود

هزار زخم به عبرت چو چشم وامانده است

که عشق، بی‌سر و دست و کفن رها مانده است

فراز؛ با همه قامت، فرود آمده بود

قیام، حمد کنان در سجود آمده بود

صدای سوک ز محمل به آسمان می‌رفت

درای، مرثیه خوان بود و کاروان می‌رفت

«پرویز بیگی»

بگردای چرخ پیدا کن!

فلک، با عترت آل علی لَختی مدارا کن

مدارا کن به آل الله و شرم از روی زهرا کن

ره شام است در پیش و هزاران مِحنت اندر پی

به اهلُ البیت رحمی ای فلَک درکوه وصحراکن

شب تاریک و مرکب ناقه عریان، به آرامی

بران اُشتر، نگویم مَهد زرّینشان مهیّا کن

شب، ار طفلی ز پشت ناقه بر روی زمین افتد

به آرامی بگیرش دست وبیرون خارش از پا کن

فلک، آن شب که خرگاه ولایت را زدی آتش

دوکودک زانمیان گم شد،بگردای چرخ پیداکن

شودمِهرو مَهت گم، ای فلَک از مشرق و مغرب

بجوی این ماه رویان و دل زینب تسلّی کن

به صحرا امّ کلثوم است وزینب،هردو در گَردش

تو هم با این دو بانو، جستجو در خار و خارا کن

اگر پیدا نگشتند، این دو طفل بی‌پدر امشب

مهیّای عقوبت خویش را، از بهر فردا کن

گمانم زیر خاری، هر دو جان دادند با خواری

به زیر خار، گلهای نبوّت را تماشا کن

*

اگر چه هر نفس؛ دور تو، ظلم تازه‌ای دارد

بس است ای آسمان، ظلم و ستم اندازه‌ای دارد

«ملک‌الشّعراء صبوری»

هجوم ناگهان و … وای زینب

به سمت کاروان و … وای زینب

تن آقا بدون غسل و دفن و

بدون سایبان و … وای زینب

شنیده شو صدای مادری که

نشسته قد کمان و … وای زینب

رسیده بر سر گودال امّا

خمیده … ناتوان و … وای زینب

دو.باره دستهایی را که بستند

دوباره ریسمان و … وای زینب

دوباره کربلا غوغا وغوغا

دوباره ساربان و … وای زینب

شب و صحرا و آتش، طفل و معجر

امان و الامان و … وای زینب

دوباره گمشده در بین صحرا

دو تا از کودکان و … وای زینب

نمانده روی گوشی گوشواره

به لبها نیممه جان و … وای زینب

برای دخترکهای هراسان

نباشد پاسبان و … وای زینب

علی اکبر لطیفیان

آرام جان خسته دلان پیکرت کجاست

جانم به لب رسیده پدر جان سرت کجات

جسمت اسیر فتنه یغما گران شده

 پیراهن امانتی مادرت کجاست

از چه جواب دختر خود را نمی دهی

بابای بامحبّتم انگشترت کجاست

در خیمه هرچه بود به تاراج فتنه رفت

خاکم به سر، عمامه پیغمبرت کجاست

سوز عطش ز خون تنت موج می زند

ای تشنه لب برادر آب آورت کجاست

از دود خیمه تربت شش ماهه گم شده

بابا بگو مزار علی اصغرت(ع)  کجاست

ما را میان این همه دشمن نظاره کن

دیگر مپرس دخترکم معجرت کجاست

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*